
غمگينم و مي خواهم فرياد بكشم... ما متعلق به كدام زمانه ايم ، كسي مي داند ؟! داريم هدر مي شويم... ونبايد دم زد... سيگارت را بكش... و كتابت را ورق بزن... تلويزيون نگاه كن... دلت را به برنامه هاي تكراري خوش كن و هي ننال... روزگار هيچ دخلي به تو ندارد... برو خدا را شكر كن كه وضعت بد تر از اين نيست... همه چيز خوب است... خودت مگر نمي گفتي از قول " آندره ژيد " كه بابا عجب حرف خوبي زده : ... بكوش زيبايي در نگاه تو باشد... خب ... پس لال شو و بگذار روزگار بد
باشد و كثيف... بكوش زيبايي در نگاهت باشد!!!
...
اين بار هم كه
تاول پاهايم خشك شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره
گم مي شوم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط
|
