تبليغاتX
اشک یخ

اشک یخ

...

 

                    آه، اي خداي قادرِ بي همتا

 

                         از ديدگان روشن من بستان

                                                     شوق بسوي غير دويدن را

 

 

 

           لطفي كن اي خدا و بياموزش

            از برق چشم غير رميدن را

 

 

                                              عشقي به من بده كه مرا سازد

                                                   همچون فرشتگان بهشت تو                                 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 11:33  توسط  

کوتاه...
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .  

پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ 

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع  تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگم تولدت مبارك.

 پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي...

 مادر ديگر....دراين دنيا نبود .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:23  توسط   | 

آخه تو چرا انقدر خری؟کی میخوای درست بشی؟کی میخوای دهنتو ببندی و انقدر رو نروم اسکی نکنی؟

 

آخه اینم از شانس منه.دورو برتو نگاه کن.این همه آدم دارن زندگیشونو میکنن،چرا نمیذاری منم برم پی زندگیم؟چرا خفه نمیشی؟

خستم کردی.خسته شدم از بس که نالیدی و خون به جگرم کردی.خسته شدم از بس تریپ لاوی شدی.خسته شدم از بس تو کف نم نم بارون و شعر وغزل موندی.

به خدا دیگه ترمز بریدم،بسه دیگه.من چه گناهی کردم که باید باهات سر کنم.دلم لک زده واسه یه خندهء درست و حسابی.دِ آخه مگه تو میذاری منم خوشحال باشم.مگه من بدبخت تا تورو دارم میتونم معنی خوشی رو بفهمم.

آرزو داشتم میتونستم بیرونت کنم،بندازمت تو کوچه،تو جوب،یا هرجائی که از دستت راحت بشم.اصلاً میسوزوندمت و خیال خودمو واسه همیشه راحت میکردم.

ضابلو بودن بسه دیگه،ساکت بشین و حرفم نزن وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.آخه لعنتی، این همه آدم،بین همشون تو باید حتماًدل بی صاحب من میشدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 15:35  توسط   | 

نفرین شده !!

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم ؛

زبانم در دهان باز بستس در تنگ قفس باز است

 و افسوس که بال مرغ آوازم شکستس

نمی دانم چه می خواهم بگویم ؛

 غمی در استخوانم می گدازد

 خیال ناشناسی آشنا تر

 گهی می سوزد و گه می نوازد

 درون سینه ام دردیست پربار

که همچون گریه می گیرد گلویم

 غمی آشفته دردی گریه آلود

 نمی دانم چه می خواهم بگویم ! ....

 

 

 

نوشته های نفرین بدون نظر خواهی ثبت میشه !!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:42  توسط  

غمگينم و مي خواهم فرياد بكشم... ما متعلق به كدام زمانه ايم ، كسي مي داند ؟! داريم هدر مي شويم... ونبايد دم زد... سيگارت را بكش... و كتابت را ورق بزن... تلويزيون نگاه كن... دلت را به برنامه هاي تكراري خوش كن و هي ننال... روزگار هيچ دخلي به تو ندارد... برو خدا را شكر كن كه وضعت بد تر از اين نيست... همه چيز خوب است... خودت مگر نمي گفتي از قول  " آندره ژيد " كه بابا عجب حرف خوبي زده : ... بكوش زيبايي در نگاه تو باشد... خب ... پس لال شو و بگذار روزگار بد

باشد و كثيف... بكوش زيبايي در نگاهت باشد!!!

...

اين بار هم كه
تاول پاهايم خشك شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره
گم مي شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط   | 

سوخت و ساز كار من است


سوخت و ساز كار من است.
من نيازم به تو است.
من نخواهم كه دگر راه به جايي ببرم جز كه يك گوشه نشينم و به تو فكر كنم .
شرح اسرار به دل گفتن و غم هجرت خوردن جگرم سوخته است.
نازنينم به تو مي انديشم .به تو ميانديشم تا كه يك روز شوم با تو يكی

محو در حقيقت بشوم چشم بسته روي امواج شناور بشوم

 به ته آبي دريا بروم.دل ز سنگيني اين زمين خاكي بكنم.

پنجه در پنجه ي آفتاب فكنم و سبك به آسمانها بروم 
براي هميشه اي بي پايان
نازنينم به تو مي انديشم و گر چه امروز دلم كمند شيطان صفت اهرمني خسته شده

 ولي ياد آن روز كه من و تو پس ديوار سكوت در خلوت هي به هم حال داديم

 و من از خود رفتم  ياد آن لحظه كه در گوشه ي آغوش با هم چه بلاها كه نساختيم  

 ياد آن شب بخير كه به تو فكر كردم تا صبح انجاميد سحرش يادم هست

 بوي تو را با خود داشت مست بوي تو شدم چشم من بسته شد

 خوابيدم دگرم هيچ ياد نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:2  توسط   | 

به خدا عشق گناه است گناه

از پس شيشه عينک استاد سرزنش وار به من مي نگرد

گويي که از چهره من مي خواند که چه ها در دل من مي گذرد

مي کند مطلب را دنبال بچه ها عشق گناه است

گناه

مبصر امروز چو نامم را خواند با غرور فرياد بر آوردم غايب ...

رفقايم همگي خنديدند که جنون گشته به طفلک غايب

آنها نمي دانستند که چها در دل من مي گذرد

فکر آنها در پي درس و کتاب فکر من در پس سوداي گناه ...

به خدا عشق گناه است گناه

گناه

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط   | 

گناه

قلم را برداشت

باز هم میخواهد بنویسد

قلم را در گودی چانه اش فرو برد

گویی سر آمد عشق کهنه و نافرجامش را یادآور است

پرده اشک هایش را کنار زد

از میان ورق های سیاه و مچاله شده تکه کاغذ سفیدی یافت

کاغذی که

در دوران عاشقی از تیر رس قلمش درا مان بود

قلم را بروی آن نهاد

آرام آرام بگریست

سخن کوتاه کرد و لرزان لرزان نوشت

گناه کردم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:32  توسط   | 

این صداي شکستن من است

اکنون که با غرور

شرمساري شکست را فرياد مي کنم

صداي شکستن من است

که روايتي است از لذت و شرم و ياد اور

طعم درد

در دورترين نقطه روز  که به سنگ و صبر مي پيوندم

دستهاي خاک الوده ام در جستجوي اسايش است

و ايه هاي کتاب پوچي را

(که قلعه  جاودانه ترين سرودهاست ) مي خوانم

شايد در کسوت صادقانه  ترين  دروغ ها

جاودانگي  صداقت کاذب را بيابم

در نهايت شرم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:48  توسط   | 

طعم تلخ زندگی

طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !!
 
ديگر عزم‌آهني‌و طاقت‌فولادي‌نداريم، ديگر پاي‌ماندن‌و شانه‌سنگي‌نداريم. انگار ما را از شيشه‌و مه‌ساخته‌اند. براي‌شكستن‌مان‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه‌مي‌شويم. ترك‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌و شيطان‌همين‌را مي‌خواست .

خدايا، ما را ببخش، اين‌تعريف‌انسان‌نيست. ما ديگر ايوب‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌فاصله‌است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌از آنكه‌راه‌بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ناموافق‌مي‌گريزيم ،
 
شانه‌هايمان‌درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌كوچكمان‌را نمي‌توانيم‌بر دوش‌كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌آوار مي‌شويم، توي‌سينه‌ما جا براي‌هيچ‌غمي‌نيست.
 
خدايا، ما را ببخش. اين‌تعريف‌انسان‌نيست، ما ديگر ايوب‌نيستيم. خدايا اما به‌ما برگردان، آن‌معجون‌تلخ، آن‌اكسير مقدس، آن‌صبر قشنگ‌را....................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:2  توسط   |