تبليغاتX
اشک یخ

اشک یخ

سرزمین دزدها

 

 

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند. شب ها هرکسي شاکليد وچراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانهي همسايهاش. درسپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظارکه خانهي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطهي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند...

بقیه ی داستان در ادامه مطلب موجود می باشد  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:0  توسط   | 

نامه ای به خودا

عزیز تر از جانم

! کفرهم نیست . دیشب پای رکعت به رکعت نمازم چهره توبود

نه بهتر است بگویم خدای بزرگ من را روبرویم می دیدم و بر آن سجده می کردم ! می بینی چه راحت مرا به کفر گویی انداخته ای نه

یاد آن روزی که بین نمازهایم آمدی و روبرویم زانو زدی

و دستانت را روی گونه هایم گذاشتی و فقط سکوت کردیم

و نگاه یادت می آید روی زانوهایت سجده کردم و گفتم که تو خدای بزرگ منی ؟؟؟

حالا از هم دوریم و این فاصله های کشنده بین منو توست

کمی دیگر تاب بیاور

تمام لحظه به لحظه ام برای رسیدن به تو چنان شتابی گرفته است که از همه چیز می هراسم .

نمی دانی چقدر این روزها به دستانت محتاجم ... برای بوسیدن ... برای گریه کردن ... برای سجده کردن ...

ای مهربان ترین مهربانان عالم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:26  توسط   | 

عاشقانه ترین آواز کلاغ

عاشقانه ترین آواز کلاغ
 
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله نا جور بر لباس هستی و
صدای نا هموارو ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس
با صدایش نه گلی می شگفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش
اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را ، کلاغ ازکائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام
احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود
کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا دیگر آواز نخواند
خدا گفت
صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند
سیاه کوچکم بخوان فرشته ها منتظر هستند
و کلاغ هیچ نگفت
خدا گفت : سیاه چو نان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند
و تو این چنین زیباییت را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد
 
خودت را از اسمانم دریغ نکن
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را
و کلاغ خواند
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد 

 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:51  توسط   | 

رفت تا او زنده بماند...


مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب ميراندند.آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.
زن جوان:يواشتر برو من ميترسم.
مرد جوان:نه اينجوري خيلي بهتره.‍
زن جوان:خواهش ميكنم،من خيلي ميترسم.
مرد جوان:خوب،اما اول بايد بگويي كه دوستم داري.
زن جوان:دوستت دارم،حالا ميشه يواشتر بروني؟
مرد جوان:مرا محكم بگير.
زن جوان:خوب حالا ميشه يواشتر بري؟
مرد جوان:باشه،به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري،آخه نميتونم راحت برونم،اذيتم ميكنه
.
.
.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد،يكي از دو سرنشين زنده ماند

 و ديگري درگذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


دمي مي آيد و بازدمي ميرود.اما زندگي چيزي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد كه نفس آدمي را ميبرد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 16:42  توسط   |