پاییز
اگر منو تو دوبرگ بودیم...
هنگام خزان...زودتر ازتومیشکستم
ومیافتادم...
تازمانی که تو میافتی ...
در آغوشت گیرم.
اگر منو تو دوبرگ بودیم...
هنگام خزان...زودتر ازتومیشکستم
ومیافتادم...
تازمانی که تو میافتی ...
در آغوشت گیرم.
Avril Lavigne
Everytime you go away
It actually kinda makes my day
Everytime you leave
You slam the door
You pick your words so carefully
You hate to think you're hurting me
You leave me laughing on
The floor
Cause I don't give it up, I don't give a damn
What you say about that
You know I don't give it up, I don't give a damn
What you say about that
You know I'm not gonna cry, about some stupid guy
A guy who thinks he's all that
I thought we were just hanging out
So why'd you kiss me on the mouth
You thought the way you taste
Would get me high
You went to all your friends to brag
Guys are always such a drag
Don't you know the reason that I kissed you was to
Say goodbye
Cause I don't give it up
I don't give a damn what you say about that
You know I don't give it up
I don't give a damn what you say about that
You know I'm not gonna cry about some stupid guy
A guy who thinks he's all that
Hanging hanging out, I am simply
Hanging hanging out, I am simply
Hanging so why'd you kiss me on the mouth?
Don't you know that I...
I don't give a damn about you
I won't give it up not for you
I don't give a damn about you
I won't give it up not for you
I'm not gonna cry about some stupid guy
A guy who thinks he's all that
I don't give it up
I don't give a damn what you say about that
You know I don't give it up
I don't give a damn what you say about that
I don't give it up
I don't give a damn what you say about that
You know I don't give it up
I don't give a damn what you say about that

***************************
من زاده ي شهوت شبي چركينم *
در مذهب عشق ، كافري بي دينم *
آثار شب زفاف كامي است پليد *
خوني كه فسرده در دل خونينم *
***************************
سلام عزیزان شاید دیگه اینجا ننویسم .![]()
نمیگم خودا حافظ پس به امید دیدار.![]()

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم :
مگر از من متنفري ؟
گفت :
نه باور كن ،نه
! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني .
چون دلم نمی آمد بعد از آبجی مریم بنویسم ***پس گزاشتم یک پست بگذرد

بزرگوارا !
اندوه درنگاه تو زیبا نیست .
بزرگوارا !
درنگاه تو
اندوه
سقوط شاهینی را می ماند
ازاوج ،
ازشکوه ،
وهیچ زیبا نیست .
بزرگوارا !
دراین شبانه ترین ،
که درسکون و سکوتش نور نیز باید کورباشد
پنداری ،
بسا ستاره تاریک
که ازنگاه تو تیغی بر تر از درخشش هر آذرخش
- هرشهاب
فکر می کنم همتون آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی و گوش داده باشید جالبه بدونید که اصل این آهنگ مال جان لنونه که سیاوش با تغییر زیاد اونو خونده ...
ترجمه اصل آهنگ Song's Name; Imagine Lyrics by: John Lennon
| Imagine there's no heaven, | تصور کن بهشتی در کار نیست |
| It's easy if you try, | اگر سعی کنی آسان است |
| No hell below us, | جهنمی در زیر ما نباشه |
| Above us only sky, | روی سرمان فقط آسمان |
Imagine all the people |
تصور کن همه مردم |
| living for today... |
برای امروز زندگی بکنند |
Imagine there's no countries, |
تصور کن که مملکتی در کار نیست |
It isn't hard to do, |
کارسختی نیست |
Nothing to kill or die for, |
هیچ چیز که بکشی و یا براش بمیری نباشه |
No religion too, |
مذهب هم نباشه |
| Imagine all the people | تصور کن همه مردم |
| living life in peace... |
در صلح زندگی کنند |
Imagine no possesions, |
تصور کن مالکیتی در کار نباشه |
I wonder if you can, |
نمیدونم میتونی این کار را بکنی |
No need for greed or hunger, |
احتیاجی برای طمع و یا گرسنگی وجود نداشته باشه |
A brotherhood of man, |
یک اجتماع برادرانه |
Imagine all the people |
تصور کن همه مردم |
Sharing all the world... |
همه دنیا را با هم شریک هستند |
You may say I'm a dreamer, |
ممکن است که تو فکر کنی من آدم رویائی ام |
but Im not the only one, |
ولی من تنها نیستم |
| I hope some day you'll join us, |
امیدوارم تو هم به ما ملحق بشی |
And the world will be as one.
|
و اون موقع همه دنیا یکی خواهد شد |
خواننده معروف انگلیسی جان لنون از گروه بیتل
آني تو
آن كنايه مرموز
كه در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !ـ
تو .... آني تو
از ما گذشت
بايد به ابر بياموزيم
تا از عطش گياه نميرد
بايد به قفلها بسپاريم
با بوسه اي گشوده شوند
بي رخصت كليد
كنار آخرين مكث ماه
قدم هايم ناتمام مي ماند
در كجاي زمين
در كجاي چشم انتظاري رو به ماه
در كجاي دستهاي سرگردان مادرم
فراموش مي شوم ؟
در شب باران و عشق
در شب آخرين مكث ماه - مادر
انگشت را به سمت ماه بگير
من آنجا خواهم مرد
شايد اين لحظه لحظه آخر
شايد اين پله آخرين پله ست
شايد اين تن كه با من است اكنون
سايه اي باشد از تني ديگر
ميوه اي ز آفريدني ديگر
ميوه اي تلخ شاخه اي بي بر ؟
خواستم پر دهم ركاب گريز
پشت كردم به پله پايان
تن من ليك باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
كه : كجا ؟ بسته است راه سفر
حيرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح يك لبخند
كركسان گرسنه چشمانم
طعمه از نام رفته ام جستند
نام من سايه درختي شد
در كوير گذشته هاي سراب
چهره ام با اشاره شب گيج
روي لب بست خنده هاي خراب
ايستادم تنم كه با من بود
زير پرهاي واژه رويا شد
در رگم آشيانه زد ترديد
پرسشي ز آن ميانه نجوا شد
شايد اين لحظه لحظه آخر ؟
(یدالله رویایی)
آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود
خداوند گل سرخی را درکنارش رويانيد ...
آن گل در کنار بوته خار شکفت .............
خداند برگشت و آن گل را از روی زمين با خود به
آسمان برد .
اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........
نشکفت آری آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته
روی زمين جا گذاشته بود
آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود
درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق
را آفريد .....


سلام اي نازنين خوب و زيبا
نمي گيري سراغي از دل ما
نمي پرسي تو حال شاپرك ها
نمي گويي كجايند قاصد ك ها
چرا ديگر نمي آيي كنارم
بگو با تو چه كردم ، اي نگارم
بگو يارا چرا از من بريدي
مگر جانا ، تو عشق من نديدي
به ياد آور شكوه لحظه ها را
صداقت را ، وفا را ، خنده ها را
به ياد آور صفاي بي دلي را
همان دوري و رنج و يكدلي را
اگر مهتاب گشته همدم تو
چرا آمد شبانگاهان غم تو
چرا و صد چرا اي نازنينم
بدان تا بودم و هستم همينم
همان عاشق ، همان صادق ، همان راد
كه از ياد تو گردد همچنان شاد
میکشم ازخشم گاهی نعره ای...
کای خدا زین ظلم منظور تو چیست...؟؟؟

سرگذشت چمن ....

ببند پنجره را باد سرد مي آيد
دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او
همه زمين و زمان زار و زرد مي آيد
نمي رود ز دل من صفاي صورت عشق
و گر بر آينه باران گرد مي آيد
به شاهراه طلب نيست بيم گمراهي
كه راه با قدم رهنورد مي آيد
تو مرد باش و مينديش از گراني درد
هميشه درد به سروقت مرد مي آيد
دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند
دلم ز ناله ي بلبل به درد مي آيد

رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید

ياغی
نمی خواهم آن زندگی را که چون رود خاموش
شب و روز يکسان روانست،
و يا همچو مرداب بی عشق و جانست.
من آن زندگی را گرامی شمارم
که راهی بلاخيز و مشگل بپويد،
چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد.
نمی خواهم آن زندگی را که چون مرغ خانه، به اميد دانه،
نگاهش به دست کسی بسته باشد
و در شامگاهان درون قفس
بی هوا و هوس خسته باشد
و يا همچو کرکس برد لاشه ی نيم خورده به خانه.
من آن زندگی را ستايم که فاخر چو شهباز
دلير و سرافراز، به بی انتهای دل آسمان پرگشايد،
و گر هم شود سرنگون او، بغلتطد به خون او،
شود راهش افسانهء ماکيان ها
که گويند پيران برای جوان ها
من آن زندگی را نخواهم که گمنام آيد و گمنام ماند
و گمنام چون بچه ماهی بميرد.
نه، هرگز!
ولی دوست دارم که چون قوی زيبا
"ز آغوش دريا درآيد، شبی هم در آغوش دريا بميرد"
من آن نيستم کز سر مصلحت سر به درگاه ظالم گذارم
و يا از غم نان نيايش کنم ناکسی را
و يا گل بنامم خسی را.
نی ام گوسفندی که از ترس جان
سر به زير افکنم، ناسزا بشنوم، چوب بر تن خورم
خوار و شرمنده و زار.
من آن ياغی ام، کز سرش سربلندانه سر می کشد دار!
مگو با من از صبر و فرزانگی، من نه آنم
که همچون علف هرزه رويم،
و همچون حبابی بر آبی بميرم.
من آن تک درختم به صحرا
که بيمی ندارم ز توفان چو بر شاخه هايم نشانی ز برگست
مگو با من از صبر!
چون صبر همسايهء نيستی،
صبر مرگست!
شهر سرد خون ها سرد
مردمان در زنجیر اشک ها سرد
لبها دوخته
چشمها بسته
تن مردگان سرد
ستون ها کژ و پوسیده
خشتها آلوده
بنایان کاخشان را از استخوان می سازند
دشنه سرد زخم سرد
حسرت گرم خشم گرم
فریاد گرم انتقام گرم
دوباره کشتن مردگان دگر بس
نیرنگ و سرگرم ساختن مردمان دگر بس
آدمیان را در آدم دانیها کردن دگر بس
ننگ بردگی و زیستن در قفس دگر بس
جنگ بیهوده دگر بس
زنجیر ارباب دگر بس
خانه پوسیده ساختن دگر بس
توفان وار بخروش که سکوت دگر بس
به دريا شكوه بردم ازشب دشت
وزاين عمري كه تلخ تلخ بگذشت
به هرموجي كه ميگفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ وبازمي گشت

گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو ..غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند ....غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت ...................گویاست
از نگه کردنت... احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات،.... بی نوایی... تنهاست
من و تو می دانیم ...چه غمی ....در دل ماست
گل من گریه مکن،
اشک تو صاعقه است.
تو بهر شعله، چشمان ترم ................می سوزی
بیش از این گریه مکن،
که بدین غمزدگی............ بیشترم.......... می سوزی
گل من گریه مکن،
من چو مرغ قفسم.
تو در این کنج قفس............ بال و پرم............. می سوزی
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو..... غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند... غم من دریاست
دل به امید ببند..
نا امیدی... کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...

سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
؟ ؟ ؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
؟ ؟ ؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
؟ ؟ ؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پاپوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
دلاويزترين
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
***
فریدون مشیری