بدون شرح
بدون شرح
اکنون که با غرور
شرمساري شکست را فرياد مي کنم
صداي شکستن من است
که روايتي است از لذت و شرم و ياد اور
طعم درد
در دورترين نقطه روز که به سنگ و صبر مي پيوندم
دستهاي خاک الوده ام در جستجوي اسايش است
و ايه هاي کتاب پوچي را
(که قلعه جاودانه ترين سرودهاست ) مي خوانم
شايد در کسوت صادقانه ترين دروغ ها
جاودانگي صداقت کاذب را بيابم
در نهايت شرم ...

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
شهر سرد خون ها سرد
مردمان در زنجیر اشک ها سرد
لبها دوخته
چشمها بسته
تن مردگان سرد
ستون ها کژ و پوسیده
خشتها آلوده
بنایان کاخشان را از استخوان می سازند
دشنه سرد زخم سرد
حسرت گرم خشم گرم
فریاد گرم انتقام گرم
دوباره کشتن مردگان دگر بس
نیرنگ و سرگرم ساختن مردمان دگر بس
آدمیان را در آدم دانیها کردن دگر بس
ننگ بردگی و زیستن در قفس دگر بس
جنگ بیهوده دگر بس
زنجیر ارباب دگر بس
خانه پوسیده ساختن دگر بس
توفان وار بخروش که سکوت دگر بس
به دريا شكوه بردم ازشب دشت
وزاين عمري كه تلخ تلخ بگذشت
به هرموجي كه ميگفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ وبازمي گشت

گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو ..غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند ....غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت ...................گویاست
از نگه کردنت... احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات،.... بی نوایی... تنهاست
من و تو می دانیم ...چه غمی ....در دل ماست
گل من گریه مکن،
اشک تو صاعقه است.
تو بهر شعله، چشمان ترم ................می سوزی
بیش از این گریه مکن،
که بدین غمزدگی............ بیشترم.......... می سوزی
گل من گریه مکن،
من چو مرغ قفسم.
تو در این کنج قفس............ بال و پرم............. می سوزی
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو..... غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند... غم من دریاست
دل به امید ببند..
نا امیدی... کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...

سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
؟ ؟ ؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
؟ ؟ ؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
؟ ؟ ؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پاپوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
کـوروش خـــواهـــد آمــد و مــــــرا نــجــات خـــواهــد داد
" دانيال نبي "
« منشور پارسوماش »
گفتم گياهان را گرامي بشماريد
گياهان گماشتگانِ بهشتِ خداوندند
گياهان ملائکِ خاموش خانۀ آدمي اند.
گفتم که دره ها و دامنه ها را پاکيزه نگهداريد
زيرا زمين
ضامنِ زندگانيِ آدمي ست.
گفتم هر او که درختي نشانده
به داناييِ پروردگار خواهد رسيد
به درگاهِ دريا و آرامشِ آسمان خواهد رسيد.
گفتم هر او
که مَشيمۀ شب را به نور بشويد
باران را گرامي داشته است
مرا و محبتِ مرا گرامي داشته است.
گفتم هر او
که بهاي اين همه برکت بداند
به ثروتِ ستاره خواهد رسيد
به کرامتِ کوه خواهد رسيد
به رازِ کلمه خواهد رسيد.
و گفتم حياتِ هوا را
به تنفسِ تاريکِ اهريمن نيالايند.
من براي عبور از اين همه کوه
ارابه رانان را به راه خوانده ام
من براي عبور از اين همه طوفان
طبالان و ترانه خوانان را به راه خوانده ام
من براي رسيدن به آن همه رود
رَد شکنان و دريادلان را به راه خوانده ام.
ما از کمين گاهِ اهريمنان خواهيم گذشت
ما ظالمانِ زمين را دَرهَم خواهيم شکست
ما شب و شقاوت را خواهيم زدود
زندگي را ستايش خواهيم کرد
آزادي و عدالت را ستايش خواهيم کرد.
من کوروشم
و گفته ام از اين پيشتر،
و باز مي گويم:
سرانجامِ تن آسايي،تسليم مطلق است.
پس تا هستيد
کرامت و کوشايي بر شما ارزاني باد.
من ياورِ يقين و عدالتم
من زندگي ها خواهم ساخت
خوشي ها بسيار خواهم آورد
و ملتم را سربلندِ ساحتِ زمين خواهم کرد
زيرا شادمانيِ او،شادمانيِ من است.
منبع:( منم کوروش شهريار روشنايي ها - سيد علي صالحي )

وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي
خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود
اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند
وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي
وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني
وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است
فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و
مي گويند: خيلي بزرگ شده بود
نوشته عرفان نظر آهاري
طعمشتلخبود. تلخياشرا دوستنداشتيم. نميدانستيمكهدواست. دواي تلختريندردها. نميدانستيممعجوناست. معجون انسانشدن. گمشكرديم. شيطاناز دستماندزديد. بيطاقتشديمو ناآرام. دهانمانبويشكايتگرفتو گلايه... و تازهفهميديمنامآناكسير مقدس، نامآنچهاز دستشداديم، «صبر» بود !!
ديگر عزمآهنيو طاقتفولادينداريم، ديگر پايماندنو شانهسنگينداريم. انگار ما را از شيشهو مهساختهاند. برايشكستنمانتوفانلازمنيست. ما با هر نسيميهزار تكهميشويم. تركميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيمو شيطانهمينرا ميخواست .
خدايا، ما را ببخش، اينتعريفانساننيست. ما ديگر ايوبنيستيم. از اينجا تا تو هزار راهفاصلهاست. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيشاز آنكهراهبيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پستو بلند ميهراسيم، از هر چهناموافقميگريزيم ،
شانههايماندرد ميكند، اندوههايكوچكمانرا نميتوانيمبر دوشكشيم، ما زير هر غصهايآوار ميشويم، تويسينهما جا برايهيچغمينيست.
خدايا، ما را ببخش. اينتعريفانساننيست، ما ديگر ايوبنيستيم. خدايا اما بهما برگردان، آنمعجونتلخ، آناكسير مقدس، آنصبر قشنگرا....................
عاشقانه ترین آواز کلاغ
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله نا جور بر لباس هستی و
صدای نا هموارو ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس
با صدایش نه گلی می شگفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش
اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را ، کلاغ ازکائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام
احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود
کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا دیگر آواز نخواند
خدا گفت
صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند
سیاه کوچکم بخوان فرشته ها منتظر هستند
و کلاغ هیچ نگفت
خدا گفت : سیاه چو نان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند
و تو این چنین زیباییت را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد
خودت را از اسمانم دریغ نکن
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را
و کلاغ خواند
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد


مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب ميراندند.آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.
زن جوان:يواشتر برو من ميترسم.
مرد جوان:نه اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان:خواهش ميكنم،من خيلي ميترسم.
مرد جوان:خوب،اما اول بايد بگويي كه دوستم داري.
زن جوان:دوستت دارم،حالا ميشه يواشتر بروني؟
مرد جوان:مرا محكم بگير.
زن جوان:خوب حالا ميشه يواشتر بري؟
مرد جوان:باشه،به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري،آخه نميتونم راحت برونم،اذيتم ميكنه
.
.
.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد،يكي از دو سرنشين زنده ماند
و ديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمي مي آيد و بازدمي ميرود.اما زندگي چيزي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد كه نفس آدمي را ميبرد
کوه آناپورنا به ارتفاع 8091 متر ، آخرين قله ء هشت هزار متری جهان است. اين قله در غرب هيماليای نپال واقع شده و از لحاظ درجه سختی و ريسک صعود ، جزو پنج کوه دشوار دنياست. اين قله پس از کی2 ، ماکالو و نانگاپارپات بالاترين ميزان تلفات کوهنوردان را در ميان قلل جهان دارا می باشد. وجود تيغه ها و شيب های يخی مهيب ، و بهمن گير بودن اکثر مسيرهای صعود اين کوه ، از دلايل عمده اين حوادث مرگبار است. از آخرين تراژديهای تاسف بار کوهنوردی اين منطقه ميتوان به مرگ آناتولی بوکريف ، کوهنورد اعجوبه روس اشاره کرد ، که بر اثر ريزش يخ در ارتفاعات اين کوه جان خود را از دست داد. خوب است بدانيد ، بوکريف ، که از بزرگترين رکورد داران صعودهای هيماليايی بشمار می رود سال 92 موفق شد تنها در يک فصل شش بار به قله ی اورست صعود کند! ...
تقل از وب سایت فوتو ( عکاس : سیزیف / توضیحات نیز از عکاس می باشد).
از ابر هم بالاتر ( از وب سایت فوتو )

منتظر یه بیوگرافی توپ از نویسنده های این وبلاگ باشید ![]()
![]()
دلاويزترين
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
***
فریدون مشیری
اتل متل گل ياس
پر زده هوش و حواس
دستای مهربونت
تو دست من کیمیاس
اتل متل عقاقی
من پیمونه تو ساقی
به جز تو آرزویی
واسم نمونده باقی
اتل متل صنوبر
واست كي مونده آخر
دلهره هامو کم کن
عشقمو کن تو باور
اتل متل گلایل
تو رودخونه منم پل
بازم بخوام بخونم
کمه بغل بغل گل
امیدوارم خوشتون بیاد
ممنون
موفق باشید و سبز
یا حق ...![]()
شعری برای انسان
گویند که آدمیان چهار رنگ اند
سیاه به رنگ تیره بختی
زرد به رنگ بیماری
سپید به رنگ جسد بی جان
سرخ به رنگ خون بی گناهان
گویند که آدمیان چهار رنگند
سیاه به رنگ آسمان زیبای شب
زرد به رنگ طلا
سپید به رنگ مروارید به رنگ برف
سرخ به رنگ گلهای بهاری
به رنگ پروانه رنگ آدمیان گر آزاد رنگ زیباییست
رنگ آدمیان اسیر چیزی جز رنگ بدرنگ دوزخ چیزی نیست
اي آمده از راه در اين ظلمت جاويد
فانوس رهايي به ره باد نشانده
اي آمده از چشمه ي خورشيد تمنا
دامن لب مرداب پر از ننگ كشانده
اي بركه گم گشته به صحراي محبت
مگذار كه تن بر تو كشند شاعر بد نام
مگذار زبان در تو زند اين سگ ولگرد
مگذار كه اين هرزه برويت به نهد گام
تب دار ، لب تشنه به هم دوز و ميالاي
با بوسه ي مردي كه گنه سوخته جانش
آغوش تهي دار از اين كالبد پست
بر سينه ي پر مهر خود او را مكشانش
گم كن نگه سوخته را در ته چشمت
از ديدن اهريمن ناپاك بپرهيز
باخشم بهم ساقه بازوي گره زن
بر شانه اين شاعر خودخواه مياويز
سبو بشكست ، ساقي ! همتي از غصه مي ميريم
شكسته تيله ها را بر لبم كش تا سحر گردد
در ميخانه را قفلي بزن ترسم كه ولگردي
ز درد آتشين زخم خبر گردد
خبر گردد
به پيراهن بپوشان روزن ميخانه را ساقي
كه چشم هرزه گردان هم نبيند ماجرايم را
به خويشم اعتباري نيست ، گيسو را ببر ساقي
و با آن كوششي كن تا ببندي دست و پايم را
ز خون سينه ام ، ساقي ! بكش نقش زني بي سر
به روي آن خم خالي كه پاي آنستون مانده
به زير طرح آن بنويس با يك خط ناخوانا
به راه دشمني مانده ز راه دوستي رانده
و دندانهاي من سوراخ كن با مته ي چشمت
نخي بر آن بكش ، وردي بخوان آويز بر سينه
كه گر آزاده اي پرسيد روزي : پس چه شد شاعر
نگويد : مرد از حسرت بگويد : مرد از كينه

از بودا پرسيدند: جهان ساخته كيست ؟ بودا پاسخ داد: به نظر من جهان
ابدى است و آغاز و انجامى ندارد. دو چيز است كه بايستى از آن پرهيز كرد:
يكى زندگانى پر از لذت كه زاييده خودخواهى و فرومايگى است و ديگر زندگى
پر از رنج و خود آزارى كه آن نيز سودى ندارد و هيچ يك از اين دو به نيكبختى
منجر نمى شود.
سرانجام راهبان از بودا پرسيدند: راه درست كدام است ؟ پاسخ داد:
راه ميانه ، ميان لذت و رنج است كه از راه هشتگانه به دست مى آيد.
راه هشتگانه هشت قانون بزرگ زندگى را مى آموزد:
1. پرهيز از آزار جانداران ؛
2. پرهيز از دزدى ؛
3. پرهيز از بى عفتى ؛
4. پرهيز از دروغ ؛
5. پرهيز از مستى ؛
6. پرهيز از بدگويى ؛
7. پرهيز از خودخواهى ؛
8. پرهيز از نادانى ؛
9. پرهيز از دشمني


بودای درون


یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه ،
یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت ،
افسانه ی زندگی چنین است :
" در سایه ی کوه باید از دشت گذشت ... "
گل رویای آبی منتظرمسافر
نشسته یک غریبه چشم به راه یه عابر
می خونه آروم آروم شعرای عاشقونه
غروب رسیده اماچشاش پراشک میمونه
شکسته قلب تنهاش پر از سکوت لبهاش
آخرراه رسیده چه نا امیده چشماش
کاش می شد ای مسافر تاقیامت سفر بود
برای باقی موندن یه دنیای بهتر بود
هنوزتونورمهتاب یه رنگ بی ریا بود
قصه اون غریبه قصه آشنا بود
هنوز تو سینه من یه درد کهنه مونده
تمام غصه هاشو توگوش ابرا خونده
دودسته تک ستاره تو آسمون تاره
که تو شبای ابری حتی اونم نداره
هیچ کس اون شب تو بارون ندید اونو پریشون
مسافر منم رفت به قصه های ویرون
هرآنگاه . هر زیبایی که می بینی برای تو
هر فریبندگی و دلربایی در هر کجا به تو میرسد
تا زمان فرا رسیدن مرگ من تو بمان
آرزوهایم دنبال تو خواهد بود
و
هنگامی که ساعتهای خستگی من به پایان رسد
به من نعمتهایش بخشیده خواهد شد
نفسهای کوتاه من به پایان خواهد رسید
و آسمان شاهد مرگ من خواهد بود
مرا به ياد بياور
مرا ز ياد مبر
كه انعكاس صدايم درون شب جاری ست
كسي نميداند
كه در سياهي شب دشنهاي است
در پشتم
كه در سياهي شب
خنجري ست در كتفم
مرا نديدي
- ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاريست
محو دیدار غرور آسمان بودم وبس
که به خاک افتدم
خاک آلود
و نوشتم با اشک
من در این عالم رنگین
همین خاکم و بس.
خدايا!
چه غريب است درد بي کسي و چه تنهايم در اين غربت که تو هم از من رويگرداني
و اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم
و خدايا!
تو بهتر ميداني آنچه درونم است تنهايي و بي کسي ام را ديده اي
دربه دري و آوارگي ام را و هزارو يک درد که بزرگترينش نااميدي است …
خدايا!
همه را کنار گذاشته ام اما با نااميدي و بي هدفي نمي توانم بسازم
صبرم بسيار است اما پوج وبي هدف ميدوم
خسته شده ام
خسته
خسته
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر میشود گاهی
صدای زمزمهء عاشقان آزادی
فغان و نالهء شبگیر میشود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خستهء من تیر میشود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمیرسد فریاد
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان،دیر میشود گاهی
به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک
محبتٌست که زنجیر میشود گاهی
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک
محبٌتست که زنجیر میشود گاهی
آهاییییییییییییی.........آهاییییییییییییییییییییییییی.........یکی هست که شونه هاش رو برای چند دقیقه به من بده تا من سرمو بذارم روشون و اندازهء هرچی دریاست گریه کنم؟دارم خفه میشم.دارم خفه میشم چون این بغضی که گلومو گرفته نمیخواد بباره.......کیه که واقعاً بفهمه من چی میگم و چی میخوام؟خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........تو کجایی که دیگه نه احساست میکنم و نه میتونم باهات حرف بزنم؟به اندازهء همهء روزای عمرم خستم......کاش میشد میخوابیدم و دیگه هیچوقت بیدار نمیشدم.
نفیس دلم برات تنگ شده.....آسمون دلش میخواد بباره.....شونه هات کجاس؟
گفتگو
گفتم: ای پیر جهان دیده بگو ...
از چه تا گشته، بدین سان کمرت!؟
مادرت زاد، به این صورت زشت!؟..
یا که ارثی است تو را، از پدرت!؟
***
ناله سر داد: که فرزند ... مپرس
سرگذشت منِ افسانه پرست
آسمان داند و دستم، که چسان
کمرم تا شد و تا خورده شکست!
***
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم...
فقر و بدبختی خود، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم!
***
تَن من یخ زده در قبر سکوت!
دلم آتش زده از سوزش تب!
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
***
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات، به من لج کردند ...
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند!

*****
به هرسو که می نگرم تورا میبنم
در دریا رنگ چشمان تورا میبینم
در شب گیسوی زیبای تورا میبینم
در باد صدای آواز تورا میشنوم
در بوستان ها درمیان عطرشکوفه ها
عطر تن تورا می بویم
در اندوهایم غم دوری تورا میبینم
در خواب تورا میبینم
در جام شراب رخ تورا میبینم
در خون خودم رنگ لبت میبینم
میان هرچیز و هر جا فقط تورا میبینم
من فقط تورا می جوبم
******
تشنه ام،تشنه همچون کویر. بر لبهای خشکم ببار.سیرابم کن،از عشق
سیرابم کن.من تشنهء محبتم.صدایت میکنم،نمیشنوی.فریادهایم همه بی
اثرند.دلم برای مهربانیت تنگ شده عزیز دلم.از این دیوارها بیزارم.دلم برای
ستاره ها تنگ شده.دلم میخواهد مهتاب را در آغوش بکشم.دلم میخواهد تا
سحر برایت ستاره بچینم تا به دیوارهای اتاقت بیاویزی.قلبم تهی شده.من
خسته ام،کاش میتوانستم این پلکهای خسته ام را لحظه ای برهم بگذارم ولی
افسوس که خیال تو یکدم راحتم نمیگذارد.ای کاش اینجا بودی،کنار من.
دلم برای آن روزهای بیخیالی تنگ شده.چقدر خوشبخت بودم آن روزها.چقدر
شاد و بیخیال.از این روزهای همه سختی و دربه دری بیزارم.کی تمام
میشوند؟تو به من بگو کی تمام میشوند؟اینطور،با آن چشمها به من نگاه
نکن.دلم میخواهد سرم را در موهایت فرو کنم،و نفس بکشم،دلم میخواهد عطر
خوشبختی را از لابه لای ابریشم موهایت تنفس کنم.کاش میفهمیدی چقدر
دوستت دارم...
باز باران
باز باران
بی طراوت
کو ترانه؟!
سوگواری ست ،
رنگ غصه
خیسی غم
می خورد بر بام خانه
طعم ماتم
یاد می آرم که غصه
قصه را می کرد کابوس ،
بوسه می زد بر دو چشمم
گریه با لبهای خیسش،
می دویدم، می دویدم
توی جنگل های پوچی
زیر باران مدیحه
رو به خورشید ترانه
رو به سوی شادکامی،
می دویدم ، می دویدم
هر چه دیدم غم فزا بود
غصه ها و گریه ها بود
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا
نیست باران
نیست باران
گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم
می دویدم مثل مجنون
با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران
بی کبوتر
بوف شومی
سایه گستر
باز جادو
باز وحشت
بی ترانه
بی حقیقت
کو ترانه؟!
کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران
از عبث پر بود و از غم
لیک فهمیدم
که شادی
مرده او دیگر به دلها
مرده در این سوگواری...
( در یادی از شعر زیبای گلچین گیلانی)

وای ، باران

باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست

براي شهر بي باران دلها
تو يعني لحظه اي باران گرفتن
تو يعني دردل پژمردگي ها
به ياديك فرشته جان گرفتن
دران اغاز بي پايان رويش
كه از باغ افق گل چيده بودي
از ان لحظه كه احساس دلم را
به امواج نگاهت ديده بودي
چه زيبا شبنمي از ارزو را
به روي لادن روحم نشاندي
دلت مرز عبور از اسمان بود
و من را به دل اين مرز خواندي
تو در ان سوي مرمرهاي احساس
و من در جستجوي يك بهانه
كه شايد روزي از فصل شكفتن
به تو گويم كلامي عاشقانه
كنارسايبان ديدگانت
هميشه ارزوها ارغوانيست
بدان تاصبح پر نور شكفتن
به ياد ديده تو اسمانيست
طلوع پاك ديدار تو يعني
براي لحظه اي چون ياس بودن
زمستان غريبي راشكستن
و چون ايينه با احساس بودن

بغض در گلو پلك، بستهام عصر جمعه است دل شكستهام از وصال تو دل نميكنم
طعنهها ولي كرده خستهام
كوچه را ز شوق صُبح رُفتهام
در خيال خود
با تو بارها
راز گفتهام...
باز شد غروب
تو نيامدي
دل گرفتهام
مانده ديدة، اشكبار من
منتظر به دشت
منتظر به راه
جمعه هم گذشت
شهسوار من!
باز خستهام
دل شكستهام
سينه پر ز آه
هر دو ديده تر
دل پر از اميد
تا مگر رسد
جمعهاي دگر
يا كه يك خبر
كاش در غمت
ميشُدم شهيد
يا نوازشي
از تو ميرسيد
بيتو از جهان
دل گسستهام
حرفِ اين و آن
كرده خستهام
مثل سينهام
پُر ز نالهاند
كوه و دشت و رود
ميخ و سنگ و چوب
طور ديگري است
جمعة غروب
توي شهر ما
ـ شهر كينهها ـ
توي آسمان
توي سينهها
دود و دود و دود
زودتر بيا
شهريار من
زودِ زودِ زود
شهسوار من!
دل شكستهام
مينهم دگر
سر به كوه و دشت
شنبهاي رسيد
جمعهاي گذشت

وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی نان است